تبليغاتX
فانوس

تا به حال پیش آمده برایت که هیچ چیز،هیچ چیز قدر و منزلتی پیش نگاهت نداشته باشد؟آنقدر خسته باشی و بریده که همه جانت یک نفس،یک صدا و بی درنگ مرگ را بخوانند؟!شده است که دل به هیچ نبسته باشی،اصلا هیچ چیز نداشته باشی که برایش،برای آن روزها را و سختی های گاه از فرط تلخی،مرگ آورش را به جان بخری...مثل همه آدم ها که دل بسته چیزی هستند...ثروت،مقام،عشق،خانواده،دوست یا...
الان در این حالم...هیچ دری پیدا نمی کنم به دنیای دیگر...اصلا انگار همه را کنده اند و جایش دیوار های بتنی کاشته اند...دیوارهایی تا آسمان!اصلا انگار باید اینطور میشدم،بریده و خسته!هیچ دستی،هیچ نگاهی،هیچ لبخندی،هیچ شانه ای،هیچ دعایی،انگار منتظرم نیست و من مانده ام در کویری لایتهانی که حتی آبی آسمان وستاره های شبش هم دریغ شده است....
الان اگر اذنی بود برای بازگشت،اگر پنجره ای بود برای رجعت...هیچ چیز،هیچ چیز مانعم نمیشد برای انتخاب آنچه اکنون حسرتش را میبرم...

چرا درهای آسمان بسته است؟!گیر افتاده ام بین این دیوارهای سیمانی که حتی استشمام آسمان را هم ستانده اند از من!کاش میشد نقبی زد از این شهر سیاه،ازین دیوارهای سیاه...نقبی زد از خویش...دیگر نباشم!من سیرم از بودن...

خدا!آه...چه واژه مانوسی!چقدر صدایش کرده ام...اما دریغ از پاسخی...

 

                                

 

فریادی در گلویم رسوب کرده است...راهی ندارد به برون...میشکند میان دیوارهای حنجره و تنها انعکاسش را در اشکهای سرازیر بر گونه ها میبینی...این طرحی ست از حال این روزهای من.....

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری...

فانوس


فانوس نوشت:همیشه از امید گفته ام،از روزنی به روشنایی...اما باور کن همه آدم ها گاهی می برند!
بر من خرده نگیر...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط فانوس| |

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

احمد شاملو


فانوس نوشت:آسمان شهر را که سپید کردی،آسمان دل ما را هم سپید کن!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط فانوس| |
         
این پیکره، تمبری است که در سال ۱۹۶۹ در هندوستان، و به مناسبت ارجداشت کوروش بزرگ در دوهزار و پانصدمین سالگرد پادشاهی اش چاپ شده است.



           
منبع:شفاف


فانوس نوشت:همیشه یا باید از این ور بام بیفتیم،یا از آن ور.اصلا جز این باشد خیلی باهاش حال نمی کنیم.
اصلا وقتی خودمان داریم تاریخ ساز می شویم،به ما چه که دو هزار و اندی سال پیش،تاریخ این دیار چه بوده؟
اصلا ته تهش خیلی خواستیم تاریخ نحسمان(!) را تحویل بگیریم،در صورتی این کار را می کنیم که تاریخ سازانش وصل به ارگان ما باشند یا اقلکن افکارشان هم سو باشد با ما!اصلا چه معنی دارد که کسی جز شبیه ما باشد؟

 

 

بعدا نوشت:با همت فیلترینگ غیور،عکس های مربوط به آقای رئیس جمهور و سرباز هخامنشی از بلاگ پاک شد.اگر کسی از دوستان خواست بداند داستان عکس چه بود،بصورت نوشتاری برایش تعریف میکنم!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط فانوس| |

حالِ این روزهایم را درست نمیدانم...گاه ابریِ ابری...گاه آفتابی چنان که نگاه می پوشانی از شعاع تابشش!

از مسی می گویم که دارد سعی می کند زیر "فشارهای زندگی" طلا شود!نه اینکه کیمیا یافته ام.ناخواسته به سوی من آمد و من فقط فرصت کردم ابعاد آینده ام را در چشمان مبهمش تصویر کنم....
خیلی با گذشته فرق کرده ام.آنقدر زیاد که دیگرنوشته های پیشین دفترم را درک نمی کنم.کسی دیگر شده ام...کیمیای اجباری کار خودش را کرده است!

                                         


فانوس نوشت۱:از اختلاس ناچیزی که رخ داده اگر بگذریم،کمر خم شده  پیرمرد ِکارگر شهرداری که در تاریکی برگ های ریخته را همراه غصه هایش مرور می کند کمرم را خم می کند!ببخش پدرم اگر برایت وجود من را فایده ای نبود جز چند قطره حزن!

فانوس نوشت ۲:پائیز جان!آمدنت را جشن گرفته ام...کوچه های دل آذین بسته ام به قدوم هزار رنگت...

فانوس نوشت ۳:برای دوستان بیمار من دعا کنید.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط فانوس| |

علی تنهایی(سرباز زندان کمیته مشترک):در یکی از شب های پائیز 1352،نگهبان بند پنج زندان کمیته مشترک بودم.صدای در آهنی بند،توجه مرا جلب کرد.در پشت در ،مرد بلند قامتی که چشمانش بسته شده بود،دیده می شد.در حالی که در یک دستش سیگاری دود می کرد و دست دیگرش در دست مامور بود،او را به داخل بند آوردند.رئیس سربازان دست مرا به دست او داد و به ارامی گفت:سلول پنج!مواظب باش آدم مهمی است!من ماندم با آن مرد ناشناس بدون اینکه حرفی بزند ،پشت سر هم به سیگارش پک می زد.چشم های او را باز کردم،چند لحظه به همدیگر خیره شدیم.سکوت و نگاهش تا عمق وجودم رخنه کرد،پس از چند لحظه از من پرسید:سرکار جای من کجاست؟او را تا سلول پنج هدایت کردم.وقتی پا به درون سلول گذاشت احساس کردم لب و دهانش خشکیده است.از من خواست در سلول را باز بگذارم.حالت اضطراری و نامساعد او را حس می کردم،گفتم:اگر کسی برای بازدید نیاید،در سلول را نمی بندم.تا ساعت چهار صبح در کنار در سلول به دیوار تکیه داد و به زمین خیره شد وسیگار کشید.شب بعد با او کم کم شروع به صحبت کردیم.اسم او را پرسیدم،گفت:من شریعتی هستم.پرسیدم پس دکتر شریعتی،جناب عالی هستید؟با لبخند گفت:چطور مگه؟مگر شما مرا می شناسید؟گفتم:اولین بار است که من شما را می بینم،ولی تمام دانشجویانی که توی سلول های این بند ها هستند،صحبت از حسینیه ارشاد و از شما می کنند!دکتر از شنیدن حرف های من چهره اش باز شد و از خوشحالی خنده بر لب هایش نشست.

                  
                


کم کم به همدیگر اعتماد پیدا کردیم و با او از سلول های انفرادی و دانشجویان بازداشت شده در آن ها و اسامی دانشجویانی که تا به حال در سلول انفرادی دست به خودکشی زده اند و یا اعدام شده بودند،گفتگو می کردیم.
من چون شبانه ادامه تحصیل می دادم،کتاب و قلم و کاغد مخفیانه به داخل بند می بردم و پیش دکتر درس ادبیات و عربی و شعر یاد می گرفتم و گاهی صحبت های متنوع او به قدری مرا مشغول می کرد،درس و بحث را به کلی فراموش می کردم و متوجه اتمام چهار ساعت نگهبانی نمی شدم.با اینکه به بندرت میتوانستم به کلاس درس بروم ولی کمک های دکتر باعث شده بود که در دبیرستان شبانه نمرات خوبی کسب نمایم!خلاصه با دکتر به قدری دوست و خودمانی شده بودیم که گفتگو ها از مسائل زندان و سیاست ،گاهی به مسائل شخصی و. خانوادگی کشیده می شد!
دکتر می گفت:زمانی که همسن و سال شما بودم تابستان به مزینان می رفتم.ان جا به یک دختری علاقه پیدا کردم،تا می رسیدم به مزینان می پریدم پشت بام،آن دختر هم می آمد به باغچه ای در آن نزدیکی و ساعت ها به همدیگر نگاه می کردیم!دو سال بعد که به مزینان رفتم،بی قرار خودم را به پشت بام رساندم،ولی از آمدن دختر خبری نشد!تا اینکه یک روز در کوچه عبور می کردم،دیدم زنی با یک بچه کوچک در بغل روی خاک های کوچه نشسته و سینه اش را که یک گله مگس احاطه کرده بود،به دهان او گذاشته و مشغول شیر دادن است.پرسیدم این زن کیست؟به چشمم آشنا می آید؟گفتند دختر فلانی!من با شنیدن نام آن زن جا خوردم!وعشق او هم مثل آن مگس ها از کله ام پرید!بعد دکتر شروع به خندیدن کرد و چقدر با هم خندیدیم!
اما داستان عاشقی من!
من عاشق دختری شده بودم در تهران،ولی می خواستم ادامه تحصیل بدهم.اما او با نامه های عاشقانه خود مرا دیوانه کرده بود.دکتر از شعر های عاشقانه او،تفسیرهای زیبا و گاهی به شوخی معنی های خنده داری میکرد!نام آن دختر "توران" بودیکروز دکتر به شوخی و با خنده گفت:"اسم نومزد تو هم شبیه اسم نومزد مویه"!این خبر رعشه به جانم انداخته بود و دیگر آدم معمولی نبودم!
یک روز تلفن افسر نگهبان زنگ زد که دکتر را به اتاق "حسین زاده" ببرم.با یک عدد چشم بند به سلول دکتر مراجعه کردم،او با دیدن چشم بند بلند شد و آماده رفتن برای بازجویی شد،و به جای احوالپرسی با من،پرسید:خوب از معشوقه چه خبر؟دکتر در راه نیز دو مرتبه دست مرا فشار داد و پرسید:حرف بزن ببینم چه شده؟بغضم ترکید و با حالت گریه گفتم:پدرم نامه نوشته که در ده برایم نامزد کرده اند.دکتر با شنیدن این حرف و گریه ام،چشم بندش را بالا زد چند لحظه بصورت من نگاه کرد و گفت:"زود باش چشماتو پاک کن برویم،یارو خیال میکنه من تو را کتک زده ام!"
روزها سپری می شد،اما من درباره انتخاب نامزد،حال و وضع بسیار بدی داشتم،تصمیم گرفتم از قرآن استخاره کنم.قرآن کوچکی مخفیانه به سلول دکتر بردم،قرآن چند روز پیش دکتر ماند،و دکتر مرا به دختر روستایی امیدوار کرد.توران هم برای من کارت تبریک سال نو فرستاده بود،من هم یک کارت پستال گل تهیه کرده بودم برای او بفرستم.دکتر با دست خط مبارک خود در پشت کارت،آن گل ها را با وضع و حال من برای توران شرح کرده است!
یک روز مشاهده کردم سلول دکتر نیمه باز است،ولی دکتر داخل آن نیست.باخبر شدم که او روز پیش آزاد شده!دلم سخت گرفت،دیگر جرات نزدیک شدن به سلول را نداشتم،در و دیوارش به صورت من چنگ می انداخت.دیگر چهره مانوس و مظلوم او را درمیان هاله هایی از دود سیگار نمی دیدم!و دیگر صدای آشنا ،نگهبان را صدا نمی کرد!دیگر کسی برایم عشق را معنی نمیکرد ولی باز با یاد و خاطره ها و عشق و عظمت و آثار دکتر شریعتی نفس می کشم!

از کتاب:شریعتی در زندان - نوشته محمد حکیم پور


فانوس نوشت ۱:کاش این روزها بودی!چقدر نیازمند لبخند های اطمینان بخش تو ایم!

کاش ما که ادعای دین داریمان گوش فلک را کر کرده،دمی چون تو باشیم،چون تو نفس کشیده باشیم،چون تو نگاه کرده باشیم،چون تو عاشقی کرده باشیم...


دعا نوشت ۱:خدایا ما را از قیافه گرفتن برای دیگران برحذر دار!
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط فانوس| |

برای پدربزرگم که سنی گذشته است از او ونیازمند کسی ست که پرستاریش کند،برای چندمین بار پرستاری آوردند.ندیده بودمش،ندیدمش و فکر نکنم هرگز دیگر بتوانم ببینمش...

مادرم دیده بودش و می گفت زن خوبی بود...

حالا نگرانش بود که رفته بود داروئی بخرد و دیگر برنگشته بود.هر چه صبر به خرج دادند و خود خوری کردند،خبری نشد.کجا بود؟نکند به زور آمده بود و حالا از فرصت استفاده کرده و فرار...،شاید...خیلی شاید ها.

صبرشان تمام شده بود،درد این بود که دنبال دردسر نبودند!به پلیس زنگ نمی زدند.مادر من که بینشان قوی ترین وجدان را داشت،با نگرانی های فوران کرده ما همراهی می کرد و غصه می خورد.اما می گفت مسئول دارند،ما چرا خودمان را به دردسر بیندازیم؟!
از انسان بودنم بیزار شدم!


خبر دارمان کردند،زن بینوا "آلزایمر" داشته و حالا...بعد از یک هفته هنوز اثری از اون نیست...چه دردی فزون تر ازین درد که زنی بیمار که بیماریش خود به تنهایی یک دنیا درد بود آمده بود به زخم های مالی اش،مرهمی بگذارد...یعنی انقدر دردمند که یادش رفته بود دردهایش درمانی می طلبد،چه برسد که خود بخواهد درمان دردهای کسی دیگر شود...
از انسان بودنم بیزار بودم!



خیلی وقت است که دیگر ازو خبری نیست.لباس هایش هنوز در خانه پدربزرگم مانده و حتی برنگشت که با خود ببرد.مسئولشان گفت پسرش پیدایش کرد و حالا به خانه اش برگشته.مادرم گفت دروغ می گوید،خواست برایش دردسر نشود!من هم این وسط سوالی دارم،چرا حالا که به خانه اش برگشته،سراغ لباس هایش نمی آید؟!انگار مادرم راست می گوید...

نمی دانم،میان این همه مصلحت اندیشی ها و دردسر گریزی ها،ارزش یک انسان چه جایگاهی دارد؟یعنی او "فقط" انقدر می ارزید؟؟

                         


فانوس نوشت ۱:خیلی فکر می کنم که او الان کجاست؟شاید در کنار جاده ای پیچیده باشندش به پلاستیکی سیاه رنگ...شاید در زیر پلی پنهان شده و هیچ به یادش نیست که اصلا از چه وقت گرفتار این نداستن شده؟اصلا چرا کسی به دنبالش نیست...من می خواهم بشوم شاکی پرونده اش و پیگیر نبودنش...اصلا پاسبان این شهر بی در و پیکر کیست؟!آیا وجدانی،بیداری را هجی میکند؟!...

بعدا نوشت ۱:ماه رمضون اومد.همه سال حسرتش رو می کشیم.روزه گرفتن آسون نیست،سخته اما سختی ای که سراسر لذته.سحر هاش انگار عطر خدا رو از هر ستاره ای که تو آسمونه می شنوی و افطارهاش...افطارهاش عروج می کنه روحت تا در همیشه باز خونه خدا...قول بدیم به خودمون و خدا...قول بدیم خوب بودن رو تمرین کنیم و برای بقیه ایام حفظش کنیم به کمک و لطف خودش...برای هم دعا کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 1 قبل از ظهر توسط فانوس| |

امروز بعد از مدت ها یک سری به شرکت زدم.همیشه موقع امتحانات خرداد،سخاوتمندانه می پذیرند که من باید بروم درس بخوانم.
وضعیت ساکن تر از آن چیزی بود که من فکر می کردم و یا حتی از روزنامه های منتقد می خواندم!عملا در شرکت هیچ خبری نبود و هیچ کاری نبود که انجام بدهم!همان صبح که آمدم مسئول دفتر گفت کاری نداریم انجام بدهیم،پروژه ای نداریم...بازار کار کساد است!خوب شد کتاب درسیم را آوردم که از صبح تا به این لحظه بیش از حد حوصلم سر نره و با کسب کردن رتبه یک کنکور ارشد،بتوانم برای این مملکت خواب رفته پیشرفتی حاصل کنم(!!!)

مسئول دفترمان-مهندس.گ-از شدت بیکاری نمی دانست چه کند،شاید از من خجالت می کشید،گاهی با لپ تاپش ور می رفت،گاهی زونکن ها را نگاهی می اندخت و گاهی...گاهی چرت می زد!سرم را که بالا آوردم،دیدم نشسته به خواب رفته...من هم یکهو رفتم به روزهای خیلی قبل تر که او وقت سرخاراندن را هم نداشت و ما شده بودیم کمک حالش...

الان او خواب است و من دارم فکر می کنم...فکر می کنم که چقدر سیاست های اشتباه می تواند به یک مملکت آسیب برساند؟!و چه هزینه هایی باید بپردازیم تا "فقط" به صفر برسیم!


فانوس نوشت۱:این را بگویم تا آن دسته از دوستانی که لطف بی دریغشان را باز هم نشان دادند و دوست بیمارم را دعا کردند،شاد کنم.او به هوش آمد و خداوند نگذاشت داغ ظلمی که به او رفت تا لحظه مرگ میهمان دلم باشد.شکر

فانوس نوشت۲:از صبح چند تا وبلاگ خوب خوانده ام.یکیشان که پیشنهاد می کنم بخوانید وبلاگ
حوا ست تا با دریچه ای تازه رو به رو شوید از زندگی یک پزشک...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط فانوس| |
http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://faannooss.persiangig.com/PeterGabriel.wma

.

کد جمله های دکتر شریعتی

کد جمله های دکتر شریعتی